باغ ارم
اینجا گل پسری با مامان و دوستای مامان رفته بود باغ ارم... ...
نویسنده :
مامان فهیمه
16:44
تولد دوستم راتین که رفته بودم.......
این عکسارو دایی محمد ازت گرفته ولی متاسفانه عکسی با راتین نداری چون آقا راتین گل شب تولدش گریه میکرد و بغل باباش بود فکر کنم از شلوغی خیلی خوشش نمیومد وقتی هم میخواست شمعای کیکشو فوت کنه حالش بهتر شده بود همه ی بچه ها هم دورش بودن ولی دوباره متاسفانه این بار شما گریه کردی و نرفتی پیششون این شد که فقط عکس خودتو دارم..... ...
نویسنده :
مامان فهیمه
17:17
آخ جون بادکنک بازی
قربون پسر گلم بشم که عاشق بادکنکه ولی مامان خیلی میترسه که توی صورتت بترکه.... این بادکنکای تولدته چند روز بعد از تولدت بادکنکارو بردیم خونه بابا جون اینا و ریختیمشون توی اتاق دایی محمد تو هم از خوشحالی نمیدونستی چطوری با اینا بازی کنی آخه وقتی خونه خودمون بود من گذاشته بودمشون توی کمد دیواری ودرشم بسته بودم تا شما نری بترکونی تو صورت و چشمت و خدای نکرده بترسی. اصلا یادم به این عکسات نبود که همزمان با عکسای تولدت بزارم ولی اشکال نداره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست مگه نه.... ...
نویسنده :
مامان فهیمه
17:33
چهارزانو نشستن...
اولین باری که چهار زانو نشستی و ببین چه بامزه شدی عسلم دایی محمد این طوری نشوندت و از اون به بعد هر وقت میگیم چهار زانو بشین هر طوری که نشسته باشی پاهاتو یه تغییری میدی ولی بلد نیستی هنوز چهار زانو بشینی ولی مامانی یقین داره که تا چند مدت دیگه یاد میگیری ...
نویسنده :
مامان فهیمه
16:02
ماست خوردن و کثیف کاری
وااااای مامانی ما جرأت نمیکنیم ماست بزاریم جلوت که خودت بخوری چون همیشه اینجوری میشه ...
نویسنده :
مامان فهیمه
12:34
علی کوچولو و باباش
عزیز دل مامان هر وقت یه چیزی رو که خیلی دوست داری میخوری به سختی به کسی میدی مثل اینجا البته اینجا اصلا به بابا ندادی چون خیلی چی پف شکلاتی دوست داری ودر آخر هم منتقل شد به دهن خودت ببین لباتو.... ...
نویسنده :
مامان فهیمه
18:34
تقلید از مامانی
گل پسرم یاد گرفته لالایی میخونه.همیشه یکی از عروسک خزیاتو میاری مخصوصا خرگوشت میزاری روی پاتو واسش لالایی میخونی میگی " نی نی نا نا نی " و سرانجام واژگون شدن خرگوش... ...
نویسنده :
مامان فهیمه
16:47
عاشق بازی باتلفن
علی کوچولوی مامان عاشق تلفنی به هیچ شیوه ای هم نمیتونیم گولت بزنیم که دست نزنی برات تلفن اسباب بازی خریدیم فایده ای نداشت بابا جون حمید یه تلفن واقعی واست آورد که البته خراب بود ما هم تمیزش کردیم و گذاشتیمش دقیقا کنار همون تلفن خوشبختانه همرنگ تلفن خودمونم بود ولی بازم متاسفانه... الانم تلفنمون خراب شده زنگ نمیخوره دیگه تصمیم گرفتیم بی سیم بگیریم از دست تو و شیطنتهات ...
نویسنده :
مامان فهیمه
16:28
آتلیه مامان
اینم از عکسایی که مامانی دوست داشت از تو بگیره ولی یه خورده دیر خبردار شد آخه میدونی این عکسا واسه وقتیه که نی نی ها 2 3 ماهه هستند (نه 16ماه و اندی) ولی اشکال نداره من با مشقت فراوان ازت گرفتم...خب دوست داشتم دیگه ...
نویسنده :
مامان فهیمه
17:49












